بازتاب: اگر اجازه بدهيد، در
اين قسمت به برخي از مقاطع زندگي پر ماجرای شما بپردازيم، در ابتدا ربودن نافرجام
خود توسط نيروهاي كومله را توضيح دهيد.
طباطبايي:من در ايام تحصيل در دانشگاه آخن در آلمان، دوستی داشتم به نام «عبد الله صدر
قاضي» که چند سال با هم در یک منزل زندگی می کردیم. پدر او ازسران كردهايي بود كه
به دست رضاشاه اعدام شده بود. او جوان بسیار مهربان و با وفا و خوبي بود و با هم
خیلی گرم و صمیمی بوديم.
در زمان اوج درگيريهای كردستان، با من تلفنی تماس گرفت و گفت شنیده ام كه يك نفر
ميخواهد با تو ملاقات كند.اگر با تو تماس گرفتند و از من نامی بردند با تشخیص
خودت عمل کن،نه به اعتبار آشنائی با من. روز بعد شخصی به من تلفن کرد و قرار
ملاقاتی با او گذاشتم.هنگام دیدار به من گفت: من از طرف آقاي دکتر عبدالله قاسملو
با شما تماس ميگيرم و ايشان معتقدند كه مشكلات كردستان، روز به روز پيچيدهتر ميشود
و به خونريزي بیشتر دو طرف ميانجامد و اين معلول آن است كه حرف امام درست به گوش
اينها نميرسد و حرفهاي اينها هم به گوش امام نميرسد و لذا برای هر دو طرف
سوءتفاهم پيش آمده است. آقای قاسملو معتقد است اگر حرف ايشان مستقيما به گوش امام
برسد،چه بسا مسئله و بحران قابل حل باشد. پيشنهاد ما اين است كه شما به عنوان شخص
امين امام،بياييد با دكتر قاسملو دیدار كنيد و حرفهای طرفین را برای هم باز
گوئید.آن وقت امام هر نظري داشتند، به قاسملو بگوييد بلکه اين بحران حل شود. اگر
به توافق رسيديد، بعد رسما اعلام شود و گروههاي مختلف رسما" پرونده را بررسي
و پایان بحران را اعلام كنند و اگر هم به جائی نرسیدید،وضع به همين نحو ادامه پيدا
ميكند.
من گفتم، اين تصميم را تنها نميگيرم و بايد مشورت كنم، دو روز ديگر به من زنگ
بزنيد. رفتم پيش احمد آقاخمینی و مسئله را گفتم، گفت: خيلي پيشنهاد خوبي است. چيزي
را از دست نميدهيم، برويم با آقايهاشمي هم در ميان بگذاريم. رفتیم منزل آقايهاشمي،
ايشان هم خيلي پسنديد و بر انجام آن تاییدكرد. بعد كه برای صرف شام منزل احمد آقا
رفتم، احمد آقا گفت: يك چيزي به ذهنم رسيده، بيا با امام هم موضوع را در ميان
بگذاريم. امام هم گاهي نكات ظريفي را به آدم گوشزد ميكنند كه ميتواند خيلي مؤثر
باشد.
با هم رفتيم پيش امام. احمدآقا گفت،شخصی با واسطه يكي از دوستان آقا صادق، تماس
گرفته و چنين پيشنهادي داده. من داستان را تعريف كردم، امام يك لحظه توي فكر رفت و
گفت: نه؛ توي اين كار، من يك شيطنت ميبينم. احمد آقا گفت، مسئلهاي نيست، اگر
واقعا مسئله حل ميشود و به توافق برسند، چه بهتر. خونريزي هم تمام ميشود، اگر هم
نه، مذاكره ای محرمانه و غیر رسمي بوده و ما چيزي از دست نميدهيم. امام دوباره
گفتند: نه، نرويد. آمديم بيرون و ناراحت شديم كه چرا به امام گفتيم. كاش خودمان ميرفتيم
و انجام ميداديم.
اين ماجرا گذشت تا چند سال بعد که دكتر قاسملو در وين كشته شد. در ميان اسناد و
مداركي كه براي مقامات ايراني فرستاده شد، مداركي به دست آمد حاکی از این مطلب كه
در آن مقطع، يازده نفر از رهبران حزب كومله را سپاه دستگير كرده بود و آنها با خود
فكر كرده بودند: «برای آزاد كردن آنها،يكي از نزديكان امام را گروگان گرفته و با
فشار روي امام، آن يازده نفر را تحويل ميگيريم». قرعه فال به نام من افتاده بود
تا چهرهاي كه از نزدیکان امام بود و دنيا هم او را ميشناخت و بعد هم تبليغات
زيادي ميشد، دستگير شود و فكر ميكردند، امام هم به خاطر اقوامش عقبنشيني ميكند
و فرماندهان كومله، آزاد ميشوند و بنابراين آنها به هدفشان ميرسند و اين یک نكتهسنجي
عجیبی از سوی امام بود كه دو هوشمندبرجسته سياسي؛ يعني آقايهاشمي و سید احمدآقا و
بعد هم من به عقلمان نرسيده بود. بازتاب: اينكه بخش مهمي از اسناد و مدارك شما سرقت شده، صحت دارد؟ آيا اين سرقت
سياسي و امنيتي بوده يا اينكه يك سرقت معمولي بوده است؟ طباطبايي:در مقطعي گروهي از دارودسته رجوي به سفارتخانهها و کنسولگریهای ما در آلمان،
هلند و سوئيس حمله كرده بودند. در آن زمان، همين آقاي موسويان كه الآن سخنگوی تيم
مذاكرهكننده هستهاي است، سفير ايران در آلمان بود. من به ايشان زنگ زدم و گفتم،
همينطور نشستن و ساكت بودن در مقابل اينها درست نيست. لااقل دو وكيل توانمند
بگيريد و عليه اينها اعلام جرم كنيد، و الّا با اين وضعيت فعلي ايران، اگر سكوت
كنيم، به مشكل برميخوريم.
ايشان پرسید وكيلي ميشناسی؟ گفتم، بله و سپس دو وكيل را نام بردم و خودم هم با
آنها صحبت كردم تا بپذيرند. يكي از اينها وكيل خود من بود و حاضر شد، اين مسئوليت
را بپذيرد.
از طرفي دیگر يك سري اعترافات بسیار مهم اعضای این باند ترور،در تهران در آرشيو
وزارت اطلاعات موجود بود.
از جمله 52 يا 53 نفري كه دستگير شده بودند و ميزگردي هم در تلويزيون تشكيل شده
بود و اعترافاتي از آنها گرفته بودند. ميرفتند در فلانجا تروري ميكردند و بعد
دفترشان در پاريس بيانيه ميداد كه آن اعدام انقلابي، كار ما بوده است.
اينها سندهاي محكمهپسندي براي اثبات تروريست بودن اين گروه در آلمان بود و من
نیز در یادداشتهایم آرشيوي از اينها داشتم. يك روز به آقاي موسويان زنگ زدم و
گفتم كه يكي از اين وكلا را به ايران بفرست تا با نماينده وزارت خارجه به وزارت
اطلاعات بروند و اسناد و مدارك را بگيرند. گفت، پيشنهاد خوبي است.
شب رفتم پيش احمد آقا و قصه را گفتم و ايشان هم خيلي خوشش آمد و بعد هم چندین بار
تلفنی با من تماس گرفت كه ماجرا را محكم بگيريد. وقتی دیدم چند بار تاکید می کند،
گفتم، مطمئن باش من همه كارهايم را تعطيل كردهام كه این مدارك را آماده كنم و هم
اکنون نیز كيف حاوي اسنادم را هم از بایگانی آوردهام و در كنار دستم است و مشغول
همین کار هستم.
بعدازظهر همان روز در حال تدوین و ادیت چند حلقه فيلم وبکام بودم كه خودم گرفته
بودم، كه،احمدآقا زنگ زد و گفت، شب بيا منزل ما.
گفتم، من مي آيم به شرط آنكه تا دیر وقت بيدار بماني و بحثها را پيگيري كنيم و
چند مطلب هم دارم که مایلم با تو در میان بگذارم. احمدآقا گفت، قبول ميكنم و قول
می دهم تا سحر با تو بیدار بمانم.
گفتم ساعت 9 ميآيم،من رفتم ولی بعد ازشام،همان طور که پیش بینی می کردم،احمدآقا
حدود ساعت 11 خوابش گرفت و گفت مرا ببخش،نمی توانم بیدار بمانم. او خوابید و من
برگشتم منزل.
در آن روزها،خانوادهام ايران نبودند. وقتي در منزل را باز كردم، صدايي غیر عادی
شنیدم. رفتم بالا و چرخي زدم و متوجه چیز خاصی نشدم. خوابيدم. كمي بعد، ناگهان در
حالت خواب و بيداري چشمم به تلويزيون افتاد و ديدم كابلهاي ویدئو و دوربین و
تلويزيون که من عصر آن روز با آ نها کار می کردم،همه كشيده شده و چمدان اسناد هم
نيست.
رفتم اتاق مجاور كه از طریق بالکن و پشت بام به خانه همسايه راه داشت؛ اين خانه
مدتي خانه تيمي وزارت اطلاعات بود. ديدم از آن اطاق در كشويي رو به بالكن باز شده
است. بعد از جستجو متوجه شدم که سارقان از پنجره حمام مجاور با باز کردن توری آن
از بیرون و شکستن شیشه پنجره وارد ساختمان شده و بعد هم سراسیمه از درکشوئی رفته
اند.
به ذهنم رسید باید استراق سمع تلفنی صورت گرفته باشد.چون در تلفن به احمد آقا گفته
بودم تا دیر وقت باید با من بیدار بمانی. قاعدتا فكر كردهاند، من زود تراز ساعت
3، 4 صبح برنميگردم و سر صبر ميخواستند اسناد را كپي بگيرند و عكسبرداري كنند و
سر جايش بگذارند. اما چون من بر خلاف قرار قبلی،ساعت 5/11 رسيده بودم، چمدان اسناد
را یکجا برداشته و با خود برده بودند.
در اين مجموعه، اسناد باارزشي وجود داشت ؛ از جمله يادداشتهاي مربوط به دوران
اقامت امام در پاريس، مدارك و ملحقات خاطرات شخصیام از دوران گروگان گیری،یادداشتهای
پراکنده و نامههای مهم و همچنین نسخه اصلی تز دكترايم كه در روز دفاعيه شفاهي،
استادانم هر کدام در حواشی آن چيزي نوشته بودند و المثني هم ندارد. خيلي ناراحت
شدم. فردا صبح اول وقت، با احمدآقا تماس گرفتم و او هم سخت به فكر فرو رفت و گفت،
با آقاي فلاحيان وزیر اطلاعات وقت ،صحبت ميكند. براي من از آقاي فلاحيان وقت
گرفت.یکی از معاونان آقاي فلاحيان گفت: به نظر ما اين يك دزدي معمولي بوده،
اولا" شما سوژهاي نبودي كه براي تحقيق سراغت بيايند. ثانيا" اگر ما با
نزديكان امام كاري داشته باشيم، با دفتر امام هماهنگ ميكنيم و آنها را در جريان
ميگذاريم،ثالثا" در این گونه عملیات،هیچ گاه اصل مدارک را نمی برند بلکه از
انها عکس می گیرند؛ بنابراين، حادثه يك دزدي عادي بوده است. گفتم در دزدي
عادي،کالاهای نفیس و فرش و ساعت ميبرند. پول نقدي كه همان جا جلوي آينه بوده، ميبرند،
نه اينكه كيف اسناد را یکجا ببرند. ايشان گفت كه ميگويم بررسي كنند و به شما خبر
ميدهيم و يك هفته بعد هم گفت كه اصلا" كار واحدهای ما نبوده است. گفتم، اين
نظر شما، مرا بيشتر به شك مياندازد.چون قطعا اين كار پس از شنود تلفنهای من
انجام شده است و چون موضوع گفتگوهای تلفنی این چند روز،درباره مجاهدين خلق بوده،
احتمالا در آن خانه تيمي ـ سابق ـ شما،نفوذيهايي از آنها هستند و ميخواهند از
موضوع سر در بياورند و اين سرقت را انجام دادهاند؛ معاون آقاي فلاحيان مكثي
کرد،ولی هم چنان بر حرف و نظر خود ایستادگی کرد. مدارک هم هرگز پیدا نشدند. بازتاب: از شما به عنوان نماينده شوراي عالي دفاع در اروپا در زمان جنگ عراق با ايران
نام برده ميشود كه نقش مهمي هم در خريد تسليحات نظامي براي كشور داشتهايد و حدود
بيست سال پيش پروندهاي هم در اينباره در قوه قضائيه مطرح بوده است؟ طباطبايي: این گونه نیست که نقش مهمی در خریدها داشته بودم.چند مورد بود که به آ نها
اشاره می کنم:
قبل از انقلاب،وزارت جنگ، شانزده فروند هليكوپتر از شركت Bell در ایتالیا خريداري کرده بود كه در پي حوادث مربوط به
انقلاب و سپس قضيه گروگانگيري وسر انجام به دلیل شروع جنگ، از دادن آنها به ايران
خودداري كردند. من با آشنائی و روابطی كه با برخي دوستان دوران دانشگاه ـ كه آن موقع،
جزو مقامات آلمان و ایتالیا بودند ـ داشتم، توانستيم اين بالگردها را تحویل
بگيريم.
کار ديگر من،حل مسئله مربوط به خرید زيردريايي توسط رژیم گذشته بود كه بعد از
پیروزی انقلاب آلمانیها قرارداد آن را بدون پرداخت غرامت، و یک طرفه لغو كرده
بودند و مسئله پيچيدهاي بود.
در همین چارچوب باز مامور شدم قضیه وام یک میلیارد دلاری ایران به فرانسه را بر
رسی کنم و از آن سر در بیاوریم. نتیجه آن تحقیقات این شد که : این وام از طرف شاه
در ارتباط با خرید 25 در صد از سهام شرکت بزرگ غنی سازی اورانیوم ـ به نام اورودیف
ـ در فرانسه و از طریق سرمایه مشترک یک شرکت فرانسوی / ایرانی ( 51 در صد طرف
فرانسوی و 49 در صد دولت ایران) پرداخت شده بود. بر اساس همین سهام بود که ایران
حق داشت از آن شرکت،سالانه متجاوز از 12 در صد اورانیوم غنی شده تولیدی آنها را
تحویل بگیرد. و باز از همین رو قراردادی با شرکت کا. و.یو. ( K.W.U.) و هم چنین زیمنس ـ آلمان ـ منعقد شده بود که نیروگاه
اتمی برق بوشهر را آلمانها بسا زند و سوخت اتمی آن را از سهم ما از اورودیف
بگیرند. زمان باز پرداخت وام یک میلیارد دلاری ایران و بهرههای متعلقه فرارسیده
بود،ولی از کم و کیف ماجرا کسی اطلاعی نداشت.قرار داد ساخت و تکمیل نیروگاه بوشهر
را هم آلمانها پس از انقلاب و سپس در پی شروع حملات نظامی ارتش عراق،یک سویه لغو
کرده بودند. ادامه کار به سازمان انرزی اتمی ایران واگذار شد که دیگر از طی مراحل
آن خبر دقیق ندارم.
اما از معدود خريدهایي كه من انجام دادم، يك مورد خرید لوازم و قطعات الکترونیکی
مورد نیاز نیروی هوائی ـ در آن شرایط سخت تحریم همه جانبه و نامردانه علیه ایران ـ
همچنین خريد ماسكهاي ضدگاز استاندارد ناتو،براي سربازان و ديگري درباره تفنگهاي
ام 106بود كه ماجراي مفصلي دارد. از تهران دويست قبضه از نوع آمریکائی آن ـ و نه
اسرائیلی که در بازار فراوان بود ـ به ما سفارش دادند و ما گرفتيم و فرستاديم. پس
از يك سال و نيم، وزارت دفاع اعلام كرد 24 تا از اينها كم است، شما براي دويست تا
پول گرفتيد،حال آنكه 176 تا تحويل داديد. این ادعا آن هم پس از یکسال و نیم از
زمان تحویل،براي من مشخص کرد كه كلكي در كار است؛ متهم شديم كه پول گرفتهايم و
كالاي كمتري تحويل دادهايم.
به هر حال، قضيه به دادستاني ارتش كشيده شد.
امام رسیدگی به موضوع پرونده من را به آيتالله صانعي (دادستان وقت) و آقاي ريشهري
ریاست دادگاههای انقلاب ارتش محول کردند.
روزي مرحوم تيمسار ظهيرنژاد ریاست وقت ستاد ارتش،مرا صدا زد و گفت: شماره سري تفنگهاي
تحويلشده را ميداني چيست؟ گفتم: بله. ليستي را نشان داد و گفت: اينها نيست؟ گفتم
چرا. گفت اين صورتجلسه تحويل تمامی آن 200 قبضه سلاح به نيروهاست كه همه
فرماندهان تحویل گیرنده آن را امضا كردهاند.
ايشان صورت ديگري هم نشان داد، شامل 150 تفنگ بود كه شماره سريال بيست و چهارعدد
آن بر خلاف بقيه به جاي پنج رقمي، هفت رقمي بود و گفت، آن بيست و چهارتايي كه آنجا
كم بود، اينجاست.
شخصي به نام سرهنگ دهقان كه در آن زمان معاون وزارت دفاع بود ـ و تقریبا" در
همین زمان بازداشت شد ـ و نيز تيمسار سر لشگر صباحت كه از زمان رژيم سابق مأمور
خريد در لندن بود، يك سري معامله كرده بودند و در ازاي آن، پول گرفته و سلاح كم
تحويل داده بودند و موقع تحويل و تحول، 24 عدد از آنجا برداشته و اينجا گذاشته
بودند و اعلام كرده بودند كه محمولهاي كه من ارسال كرده بودم، كم است.
تیمسار ظهیر نژاد،اين فهرست را چون مربوط به اسناد محرمانه بود به من نداد. از او
خواهش کردم آنها را به به امام نشان دهد.ایشان هم لطف کرد و به مرحوم حاج احمد
آقا و امام نشان داد. بعدها به من گفت که امام خيلي خوشحال شده بودند.
آقاي ريشهري اين موضوع را در خاطراتش آورده است كه ـ قریب به این مضامین ـ «وقتي
پرونده فلاني به ما داده شد، آيتالله صانعي تماس گرفت كه پرونده را براي ما
بفرستيد تا بررسي كنيم. من گفتم: روسياهي دنيا و آخرت براي شما خواهد ماند،
بگذاريد ما به آن رسیدگی کنیم».
ابتدا به نظر ایشان ميرسيد توجه اتهام به من وارد است و احمدآقا، دارد تلاش ميكند
از طريق آقاي صانعي، مسئله را حل كند.
آقاي ريشهري ادامه ميدهد: روز بعد، از دفتر امام زنگ زدند كه امام مرا ميخواهد
و من هم خاليالذهن رفتم. ايشان گفتند: من احساس ميكنم در اين ماجرا براي آقا
صادق، خط و خطوط سياسي نقش بازي ميكنند و از انتساب ايشان به ما بهرهبرداري ميكنند.
من ميخواهم يك نفر باصلاحيت كه تابع خط و خطوط نباشد، به اين كار رسيدگي كند.به
امام گفتم این امر توسط فلانی در حال رسیدگی است ،که امام گفتند من او را نمی
شناسم ولی شما را خوب ميشناسم. پرونده را خودتان بگيريد و رسیدگی و قضاوت كنيد و
هر حكمي لازم است، بدهید و اجرا كنيد و حتی اگر لازم است او را زندانی کنید. من هم
اسناد و مدارك فلانی را ديدم و فهميدم كه حق با ايشان است. در همین ارتباط آقای ری
شهری از برداشت اولیه اش که مرحوم حاج احمد اقا قصد تغییر مسیر رسیدگی پرونده را
داشته،اظهار تاسف می کند و از صداقت و صفای باطن و سلامت نفس آن مرحوم و نیز
اعتماد امام به ایشان دم می زند.
البته ماجرا به اين سادگي هم نگذشت كه آقاي ريشهري نوشته اند، بلكه مسائل پيچ و
خمهای زیادی داشت. مشکل اساسی ما جای دیگر بود.
اولا؛ ما صرف نظر از تهیه ،در ارسال همين تفنگها هم دچار مشكل بوديم. تمام دنيا
عليه ما بود و از جايي نميشد آنها را راحت حمل كرد. از طرفي معاونت مذکور در
وزارت دفاع اصرار داشت، اينها با كشتي به ترمينال نظامي بندرعباس بيايد.
از طرف دیگر تیمسار جواد فكوري، فرمانده نيروي هوايي و وزير دفاع وقت،شخصا"
به من گفت: سريعا" اينها را با هواپيما بفرست. من هم نه عضو وزارت دفاع بودم
و نه عضو ستاد ارتش. لذا، براي اجراي خواسته فكوري، يك هواپيماي باری اجاره كردم
كه اجناس را از محل انباری كه از آن جا خريداري شده بود، به فرودگاه... آورده و
همزمان یک فروند جمبوجت باري نيروي هوايي خودمان در پوشش هواپیمای مسافر بری نيز
آنجا بيايد و بار را جابجا كند. اين كار با تهران هماهنگ شده بود و مذاكرات را
انجام داديم و قرار شد، وقتي من ميگويم، مثلا" ساعت 16 روز چهارشنبه،
هواپيما در اين ساعت در فلان فرودگاه باشد،حتما" این کار انجام شود.
قرار گذاشته شد و من به شهر.... رفتم. ساعت 3 بعد از ظهر روز موعود ناگهان خلبانی
که عازم فرودگاه... برای تحویل دادن بار به هواپیمای باری خودمان بود به من تلفنی
اطلاع داد كه هواپيمايي به مقصد اينجا در راه نيست. من ابتدا فكر كردم چون هواپيما
قرار شده با پوشش ديگري بيايد ،از این رو خلبان،نام و نشانی هواپیما را نمی تواند
از برج مراقبت بگیرد.
با وجود آن،پيش از موعد نشستن هواپيمای حامل محموله،سراسیمه با تهران تماس گرفتم،
فكوري در جبهه بود و او را پيدا نكردم. پیش خود گفتم من از اين شهر با آن فرودگاه
بیگانه و متروک و با اين حجم بار چه كنم؟ سخت كلافه شدم. دوباره تماس گرفتم و
احمدآقا را در يك گوشه كشور پيدا كردم. ايشان هم گفت،ظاهرا کار شکنی و اخلالی صورت
گرفته است. هرچه به عقلت ميرسد، عمل كن. راحت!
من رفتم به فرود گاه... نزد يك شركت باربري بزرگ به نام... بعدازظهر شنبه بود و
همه رفته بودند. به مدير حاضر در بخش گفتم، آيا ميتواني فورا" باري را در
فرودگاه... تحويل بگيري تا بعد بگویم به کجا و چگونه بفرستی ؟ گفت: بار چيست؟
گفتم، بعدا" ميفهمي، متوجه شد و به ضریب ریسک پذیری آن اشاره کرد. به هر حال
با انجام گفتگوها و قول و قرارهائی قبول كرد بار را تحویل بگیرد. کمتر از يك
ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس راحتی کشیدم.
ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: ميداني چه
شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده
بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما
محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در
کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا"
هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برميگردم. به اين ترتيب، موقتا" از آن
لحظات بحرانی نجات پيدا كردم. محموله سپس توسط همان شرکت واسط به قبرس فرستاده شد.
بعد از آن،يك شركت حمل و نقل آرژانتيني پيدا كردم كه با چارتر یک هواپیمای باربری
،بارها را از فلان شرکت در بندر لانارکا در قبرس تحويل بگيرد و به مقصد شرق دور
پرواز کند. قرار شد در راه مقصد،هنگامی که هواپيما به نزدیکی مرز ایران رسيد،
اعلام نقص فني كند و از فرودگاه تبريز اجازه فرود اضطراری جهت تعمیرات لازم
بگیرد.با هم آهنگی تبریز در آن جا فرود آید و کار تخلیه انجام شود. سه بار بين
لانارکا در قبرس و تبريز اين رفتوآمد صورت گرفت. بار آخري كه هوا پیما از تبریز
خالی برميگشت، به محض ورود به آسمان تركيه منحرف و وارد خاك روسيه ميشود. روسيه
به هواپيما اخطار ميدهد كه فرود بيايد و در اين اخطارها هواپيما مورد اصابت موشک
قرار می گیرد و سرنگون مي شود و سرنشينان آن هم كشته ميشوند. شب بود كه خبر
انفجار هواپيما در تمامی رسانهها و محافل خبری پيچيد. بعدا شايع شد كه اين
هواپيما بين ايران و تلآويو در حركت بوده و اسلحه ردوبدل ميكرده است. البته
سرنشينان رسمی و ثبت شده هواپيما، سه نفر بودند اما در گزارش سقوط،از چهار نفر نام
برده شده بود كه ظاهرا يكي از اعضاي حزب توده در تبریز مخفیانه وارد هواپیما شده و
قصد ربودن هواپيما و بردن آن را به روسيه داشته كه دچار بخت برگشتگی گشته و كشته
شده است. پس از اين ماجرا، بقيه کالاها از قبرس بار كشتي و در بندرعباس تخليه شد.
اين ماجرا تا مدتها براي من مسئله ايجاد كرده بود تا اينكه با كشف آن اسناد توسط
مرحوم تیمسار ظهیر نژاد و نیز مدارک مهم دیگری که در اختیار داشتم، دادگاه انقلاب
ارتش، به ریاست آقای ری شهری،مسئله را روشن کرد.
ناگفتههايي از سوابق صادق طباطباييـ قسمت دوم
وقتي در منزل را باز
كردم، صدايي غیر عادی شنیدم. ديدم كابلهاي ویدئو و دوربین و تلويزيون همه كشيده
شده و چمدان اسناد هم نيست. رفتم اتاق مجاور كه از طریق بالکن و پشت بام به خانه
همسايه راه داشت؛ اين خانه مدتي خانه تيمي وزارت اطلاعات بود. ديدم از آن اتاق در
كشويي رو به بالكن باز شده است.
دكتر صادق طباطبايي در
بخش دوم گفتوگوي مشروح خود با «بازتاب»، به پرسشهايي درباره گذشته خود پاسخ داد.
در اين بخش از گفتوگو، روايت طباطبايي درباره طرح ربوده شدن وي به وسيله حزب
كومله، سرقت اسناد و مدارك شخصي از طريق خانه تيمي سابق وزارت اطلاعات و نقش خود
در جريان خريد اسلحه براي كشور در دوره جنگ تحميلي منتشر شده است.
بازتاب: اگر اجازه بدهيد، در اين قسمت به برخي از مقاطع زندگي پر ماجرای شما
بپردازيم، در ابتدا ربودن نافرجام خود توسط نيروهاي كومله را توضيح دهيد.
طباطبايي: در زمان اوج درگيريهای كردستان، با من تلفنی تماس گرفت و گفت شنیده ام
كه يك نفر ميخواهد با تو ملاقات كند.اگر با تو تماس گرفتند و از من نامی بردند با
تشخیص خودت عمل کن،نه به اعتبار آشنائی با من. روز بعد شخصی به من تلفن کرد و قرار
ملاقاتی با او گذاشتم.هنگام دیدار به من گفت: من از طرف آقاي دکتر عبدالله قاسملو
با شما تماس ميگيرم... .
رفتم پيش احمد آقاخمینی و مسئله را گفتم، گفت: خيلي پيشنهاد خوبي است. چيزي را از
دست نميدهيم، برويم با آقاي هاشمي هم در ميان بگذاريم. رفتیم منزل آقايهاشمي،
ايشان هم خيلي پسنديد و بر انجام آن تاییدكرد... .
من داستان را تعريف كردم، امام يك لحظه توي فكر رفت و گفت: نه؛ توي اين كار، من يك
شيطنت ميبينم... .
اين ماجرا گذشت تا چند سال بعد که دكتر قاسملو در وين كشته شد. در ميان اسناد و
مداركي كه براي مقامات ايراني فرستاده شد، مداركي به دست آمد... .
فكر ميكردند، امام هم به خاطر اقوامش عقبنشيني ميكند و فرماندهان كومله، آزاد
ميشوند و بنابراين آنها به هدفشان ميرسند... .
بازتاب: اينكه بخش مهمي از اسناد و مدارك شما سرقت شده، صحت دارد؟ آيا اين سرقت
سياسي و امنيتي بوده يا اينكه يك سرقت معمولي بوده است؟
طباطبايي: در مقطعي گروهي از دارودسته رجوي به سفارتخانهها و کنسولگریهای ما در
آلمان، هلند و سوئيس حمله كرده بودند... .
يك روز به آقاي موسويان زنگ زدم و گفتم كه يكي از اين وكلا را به ايران بفرست تا
با نماينده وزارت خارجه به وزارت اطلاعات بروند و اسناد و مدارك را بگيرند. گفت،
پيشنهاد خوبي است... .
بعدازظهر همان روز در حال تدوین و ادیت چند حلقه فيلم وبکام بودم كه خودم گرفته
بودم، كه،احمدآقا زنگ زد و گفت، شب بيا منزل ما... .
وقتي در منزل را باز كردم، صدايي غیر عادی شنیدم. رفتم بالا و چرخي زدم و متوجه
چیز خاصی نشدم. خوابيدم. كمي بعد، ناگهان در حالت خواب و بيداري چشمم به تلويزيون
افتاد و ديدم كابلهاي ویدئو و دوربین و تلويزيون که من عصر آن روز با آ نها کار
می کردم،همه كشيده شده و چمدان اسناد هم نيست.
رفتم اتاق مجاور كه از طریق بالکن و پشت بام به خانه همسايه راه داشت؛ اين خانه
مدتي خانه تيمي وزارت اطلاعات بود. ديدم از آن اتاق در كشويي رو به بالكن باز شده
است... .
به ذهنم رسید باید استراق سمع تلفنی صورت گرفته باشد.چون در تلفن به احمد آقا گفته
بودم تا دیر وقت باید با من بیدار بمانی. قاعدتا فكر كردهاند، من زود تراز ساعت
3، 4 صبح برنميگردم و سر صبر ميخواستند اسناد را كپي بگيرند و عكسبرداري كنند و
سر جايش بگذارند. اما چون من بر خلاف قرار قبلی،ساعت 5/11 رسيده بودم، چمدان اسناد
را یکجا برداشته و با خود برده بودند... .
با احمدآقا تماس گرفتم و او هم سخت به فكر فرو رفت و گفت، با آقاي فلاحيان وزیر
اطلاعات وقت ،صحبت ميكند. براي من از آقاي فلاحيان وقت گرفت... .
ايشان گفت كه ميگويم بررسي كنند و به شما خبر ميدهيم و يك هفته بعد هم گفت كه
اصلا" كار واحدهای ما نبوده است. گفتم، اين نظر شما، مرا بيشتر به شك مياندازد.چون
قطعا اين كار پس از شنود تلفنهای من انجام شده است و چون موضوع گفتگوهای تلفنی
این چند روز،درباره مجاهدين خلق بوده، احتمالا در آن خانه تيمي ـ سابق ـ شما،نفوذيهايي
از آنها هستند و ميخواهند از موضوع سر در بياورند... .
بازتاب: از شما به عنوان نماينده شوراي عالي دفاع در اروپا در زمان جنگ عراق با
ايران نام برده ميشود كه نقش مهمي هم در خريد تسليحات نظامي براي كشور داشتهايد
و حدود بيست سال پيش پروندهاي هم در اينباره در قوه قضائيه مطرح بوده است؟
طباطبايي: از تهران دويست قبضه از نوع آمریکائی آن ـ و نه اسرائیلی که در بازار
فراوان بود ـ به ما سفارش دادند و ما گرفتيم و فرستاديم. پس از يك سال و نيم،
وزارت دفاع اعلام كرد 24 تا از اينها كم است، شما براي دويست تا پول گرفتيد،حال آنكه
176 تا تحويل داديد. این ادعا آن هم پس از یکسال و نیم از زمان تحویل،براي من مشخص
کرد كه كلكي در كار است؛ متهم شديم كه پول گرفتهايم و كالاي كمتري تحويل دادهايم.
به هر حال، قضيه به دادستاني ارتش كشيده شد.
امام رسیدگی به موضوع پرونده من را به آيتالله صانعي (دادستان وقت) و آقاي ريشهري
ریاست دادگاههای انقلاب ارتش محول کردند... .
شخصي به نام سرهنگ دهقان كه در آن زمان معاون وزارت دفاع بود ـ و تقریبا" در
همین زمان بازداشت شد ـ و نيز تيمسار سر لشگر صباحت كه از زمان رژيم سابق مأمور خريد
در لندن بود، يك سري معامله كرده بودند و در ازاي آن، پول گرفته و سلاح كم تحويل
داده بودند و موقع تحويل و تحول، 24 عدد از آنجا برداشته و اينجا گذاشته بودند و
اعلام كرده بودند كه محمولهاي كه من ارسال كرده بودم، كم است... .
آقاي ريشهري اين موضوع را در خاطراتش آورده است كه ـ قریب به این مضامین ـ «وقتي
پرونده فلاني به ما داده شد،آيتالله صانعي تماس گرفت كه پرونده را براي ما
بفرستيد تا بررسي كنيم. من گفتم: روسياهي دنيا و آخرت براي شما خواهد ماند،
بگذاريد ما به آن رسیدگی کنیم."
ابتدا به نظر ایشان ميرسيد توجه اتهام به من وارد است و احمدآقا، دارد تلاش ميكند
از طريق آقاي صانعي، مسئله را حل كند... .
آقای ری شهری از برداشت اولیه اش که مرحوم حاج احمدآقا قصد تغییر مسیر رسیدگی
پرونده را داشته،اظهار تاسف می کند و از صداقت و صفای باطن و سلامت نفس آن مرحوم و
نیز اعتماد امام به ایشان دم می زند.
البته ماجرا به اين سادگي هم نگذشت كه آقاي ريشهري نوشتهاند... .
تیمسار جواد فكوري، فرمانده نيروي هوايي و وزير دفاع وقت،شخصا" به من گفت:
سريعا" اينها را با هواپيما بفرست. من هم نه عضو وزارت دفاع بودم و نه عضو
ستاد ارتش. لذا، براي اجراي خواسته فكوري، يك هواپيماي باری اجاره كردم كه اجناس
را از محل انباری كه از آن جا خريداري شده بود، به فرودگاه... آورده و همزمان یک
فروند جمبوجت باري نيروي هوايي خودمان در پوشش هواپیمای مسافر بری نيز آنجا بيايد
و بار را جابجا كند. اين كار با تهران هماهنگ شده بود و مذاكرات را انجام داديم و
قرار شد، وقتي من ميگويم، مثلا" ساعت 16 روز چهارشنبه، هواپيما در اين ساعت
در فلان فرودگاه باشد،حتما" این کار انجام شود.
قرار گذاشته شد و من به شهر.... رفتم. ساعت 3 بعد از ظهر روز موعود ناگهان خلبانی
که عازم فرودگاه... برای تحویل دادن بار به هواپیمای باری خودمان بود به من تلفنی
اطلاع داد كه هواپيمايي به مقصد اينجا در راه نيست. من ابتدا فكر كردم چون هواپيما
قرار شده با پوشش ديگري بيايد ،از این رو خلبان،نام و نشانی هواپیما را نمی تواند
از برج مراقبت بگیرد.
با وجود آن،پيش از موعد نشستن هواپيمای حامل محموله،سراسیمه با تهران تماس گرفتم،
فكوري در جبهه بود و او را پيدا نكردم... .
کمتر از يك ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس
راحتی کشیدم.
ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: ميداني چه
شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده
بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما
محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در
کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا"
هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برميگردم... .
کمتر از يك ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس
راحتی کشیدم.
ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: ميداني چه
شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده
بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما
محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در
کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا"
هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برميگردم... .
متن
كامل بخش دوم گفتوگوي «بازتاب» با صادق طباطبايي را در ستون سمت راست
بخوانيد.
دکتر چمران، رابطه قلبی
عمیقی با امام صدر داشته است، رابطهای که ظاهرا از حد و مرز حسابهای این جهانی
خارج است. فکر ميکنم بهترین توضیح را ميتوانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم.
من فرازهايي از وصیتنامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل ميکنم
و تصور ميکنم روشنتر از این نميتوان چیزی گفت:
«وصيت ميكنم …
وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم! به معبود من! به معشوق من!
به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي(ع) ميدانم! او را وارث حسين(ع) ميخوانم!
كسي كه رمز طائفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه،
سرسختي، حقطلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت ميكنم …
كسي كه وصيت ميكند، آدم سادهاي نيست. بزرگترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و
گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات
زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوستداشتني است، برخوردار شده و در اوج كمال و
دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت
را قبول كرده است.
آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند...
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بودهام،
متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنياي لذات و راحتطلبي را
پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياي علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيباييها و
خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشتهام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحتطلبي
گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با
محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكستهدلان همآواز گشتم. از دنياي سرمايهداران
و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف
نيستم …
تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روی من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر
آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق
بورزم، تا قدرتهاي بينظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از
شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا
راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....
تو اي محبوب من، رمز طايفهاي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش ميكشي، اتهام و
تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل ميكني، كينههاي گذشته و
دشمنيهاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان ميپذيري، تو فداكاري ميكني،
تو از همه چيز خود ميگذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها ميكني
و دشمنانت در عوض دشنام ميدهند و خيانت ميكنند، به تو تهمتهاي دروغ ميزنند و مردم
جاهل را بر تو ميشورانند و تو اي امام، لحظهاي از حق منحرف نميشوي و عمل به مثل
انجام نميدهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال
قدم بر ميداري، از اين نظر، تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار ميكنم
كه در ركابت مبارزه ميكنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مينوشم…
تو را دوست ميدارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي
احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز.... چيزي نميخواهم، گلهاي نميكنم و
آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را
قسمتي از عشق به خدا ميدانم. همچنانكه خداي را ميپرستم و عشق ميورزم، به تو
نيز كه نماينده او در زميني، عشق ميورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس كشيدن براي
من طبيعي است …
درود آتشين من به روح
بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش،
عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان، من فداي عشقت باد، كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزندهترين
چيزي است كه من را جذب تو كرده است و مقدسترين خصيصهاي است كه در ميزان الهي به
حساب ميآيد …
البته ناگفته نگذارم که میزان علاقه آقای صدر به چمران نیز از حد و وصف خارج بود.
بارها به من ميگفتند، عجب تحفهای آسمانی و خدايي برای من به ارمغان آوردی و باز
اضافه کنم که کارشکنیهای وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهی و نیز حسادتها و حقدهای
بعضی بدخـُلقان ایرانی و نیز دشمنیهای ایادی ساواک و بعث عراق و از همه دردناکتر،
دسیسههای آخوندهای درباری و دوستان نادان علیه امام صدر، او را زیاد رنج ميداد.
البته خود او هم به شدت زیر ذرهبین ساواک قرار داشت و از هر سو تهدید به مرگ ميشد
و همان طور که از متن وصیتنامهاش برميآید، پیوسته در خوف و خطر بوده است. شاید
بتوانم بگویم که در اغلب قریب به اتفاق نامههايي که برای من ميفرستاد، این موضوع
منعکس بود و احساس ميکنم با بازگو کردن این خطرات کمي احساس آرامش ميکرد. خدا
رحمتش کند.
شاید خالی از لطف نباشد
که به یکي، دو نامه از وي اشاراتی بکنم:
صادق من، دوستم، مهربانم، عزيزتر از جانم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير؛ سلامي كه
با اشك و خون آغشته است؛ سلامي كه با عشق و غم آميخته است؛ سلامي كه تاريخ پردرد
شيعه را در طول 1400 سال ظلم و جنايت به همراه دارد؛ سلام دلشكستهاي كه جز عشق و
محبت سرمايهاي ندارد. فاطي و غزاله آمدهاند و چقدر ما را خوشحال كردند، جاي تو
خيلي خاليست. دل من خيلي براي تو تنگ شده است. از دور تو را ميبوسم و صميمانهترين
درودها را تقديمت ميكنم.
از حال ما بخواهي، زندهايم در تب و تاب، در زد و خورد، در ميان امواج بلا، در
ميان طوفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزهاي براي بود و نبود... آقاي صدر
حالشان خوب است و دو روز پيش به اردن نزد ملك حسين رفتند تا مگر به وسيله او، به
«كميل شمعون» فشار آورند تا دست از اذيت و آزار بر دارد... .
و یا از نامهای دیگر:
صادق عزيزم، قربانت گردم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير. دلم خيلي برايت تنگ شده و
اين چند روزه همواره به ياد تو بودهايم. فاطي و نور چشمم غزاله اينجا هستند و
آخرين لحظات سپري ميشود گرچه فرصتي نداشتم آنها را به مقدار كافي ببينم. فقط يك
بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونههاي وحشيگري عصر علم و تمدن را
ببينند و براي دوستان خود به ارمغان بياورند. راستي كه اوضاع تل زعتر و نبعه، گريهآور
است، در تل زعتر، مقاومت ميبينيم و مبارزه و سرسختي و شكست شرافتمندانه، در نبعه،
حزن و غم مظلوميت، سرقت و تخريب از روي كينه و چقدر وحشيگري... دو نمونه كه
بيننده را ميلرزاند و آدمي را به گريه مياندازد... يك شب هم آنها به صور آمدند
و مقداري مدرسه را تماشا كردند و بعضي اسلايدها را ديدند و خلاصه جاي تو خيلي خالي
بود.
لابد ميداني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش ميكنند،
حركت محرومين را «حركت مغبونين» مينامند در دههاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال
«امل» ميگشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط
امل و امام صدر توانستهاند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب ميرفت كه زير سيطره
مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل) درآيد و بعد از سقوط طيبه دهها جنوب يكي بعد از
ديگري به دست كتائب ميافتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها،
طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و
ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...
...از حال من بخواهي بد نيستم، هنوز زندهام و اين، خود معجزه است. كسي كه همه
روزه به درياي مرگ فرو ميرود؛ كسي كه زير رگبار گلولهها زندگي ميكند؛ كسي كه
دشمنان، به قتلش كمين كرده و همه جا دام افكندهاند... و باز هم اين آدم زنده
باشد، راستي كه معجزهاي است و گاهي احساس كردهام كه من به سوي مرگ ميتازم و مرگ
از من ميگريزد.
در كشمكش زندگي، فرصت ندارم فكر كنم چه ميگذرد و اين خود نعمت بزرگي است و راستي
كه نميدانم خداي را چگونه شكر كنم كه وقتي و فرصتي براي فكر كردن براي من نگذاشته
است، زيرا دردها و غمها غيرقابل تحمل بود... اما در كوران زندگي و كشمكشهاي
حيات، گويي كه خواب و خيال است، گويي كه چرخ فلك به سرعت ميچرخد و در ميان طوفانها
و رعد و برقها و شلوغي و پلوغي آدمي، مات و مبهوت شده است و نميداند چه ميگذرد
و چه ميشود و به كجا ميرود و سرنوشت، چه تيري به كمان كشيده است. فقط ميبينم كه
تاريخها و سرگذشتها و فراز و نشيبها ميآيند و ميروند و ما همه را در خواب و
خيال ميبينيم... نميدانم... شايد وقتي از اين خواب و خيال برخيزيم كه قدم به
صحنه مرگ بگذاريم و تازه حقايق را بفهميم.
و باز از نامهای دیگر:
صادق مهربانم، نميتوانم چيزي بنويسم، زيرا اگر بخواهم قلب خود را باز كنم بايد با
اشك و خون بنويسم و اين كار الان مقدورم نيست.
چقدر دلم گرفته، چقدر پژمردهام، زير كوهي از دروغ و غم فشرده ميشوم و مسئوليت
بزرگي كه بر دوشم گذاشته شده است سنگيني ميكند، افتان و خيزان براي اداي وظيفه
قدم برميدارم و آرام و آرام به سوي سرنوشتي مجهول به پيش ميروم. دلم براي تو
خيلي تنگ شده است، تا راز و نياز قلبي خود را با تو باز كنم، از ظلمها و ستمها،
از خيانتها و جنايتها سخن بگويم و شهادت بهترين و صميميترين دوستان خود را
بازگو كنم و فقر و درماندگي و گرسنگي محرومين را بگويم و رسالت سخت آينده را گوشزد
كنم... .
این هم گزیدهای از نامهای دیگر:
صادق عزيزتر از جانم، سلام آتشين مرا بپذير و اشتياق بيش از حد و شور و شوق بياندازه
از كسي كه تو را دوست ميدارد و در دريايي از غم و درد و مشكلات غرق شده است كه
حتي فرصت نميكند سر خود را از ميان سيلابهها بيرون كشد و به آسمان بلند خدا
بنگرد و يا به ستارگان زيبايش خيره شود و يا با ماه تابانش راز و نياز كند... و
اين نامه، خود راز و نيازي است با تو كه ماه مني و ستاره مني و دوست مني كه راز و
نياز مرا به آسمان بلند خدا ميرساني... .
چند روزي بود كه آرامش برقرار شده بود و آتشبس جنوب حدود ده روزي ادامه يافت،
احساس راحتي كردم و آرزوي اينكه قلمي به دست بگيرم و آتش درونم را بر روي كاغذ
منتقل كنم، يا كتابي را برگيرم و بخوانم، يا فرصت كنم كه با آسمان بلند خدا و
ستارگانش راز و نياز نمايم... اما قضا و قدر اجازه نميدهد و آرامش روح مرا نميپذيرد
آسايش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبيه در «بنت جبيل» و
«ناقوره» و «طيبه» به سمت اسرائيل يا كتائب، راكت پرتاب كرد و اسرائيل و كتائب نيز
منتظر فرصت نشسته بودند و لذا دههاي شيعه را زير توپخانه خود گرفتند و مردم بدبخت
جنوب كه تازه شروع به عودت كرده بودند، زير انفجار راكتها دوباره مجبور به فرار
شدند. ديروز در بنت جبيل، چهار نفر كشته و چند نفر زخمي شدند، دو روز قبل، دو نفر
كشته شدند، سه روز قبل يك نفر... و همه روزه تلفاتي به مردم بدبخت وارد ميشود و
چه دردناك است. اين بدبختي و ذلت و كثافت همراه با خيانت و جنايت و توطئه و دسيسه
و سياستبازي با سرنوشت صدهاهزار آواره بدبخت و فلكزده شيعه! خدايا چه بگويم؟ درد
تا چقدر و بدبختي تا چه اندازه؟
از این نامهها الی ماشاءالله ميتوانم برایتان نقل کنم. در همه اینها همان طور
که دیده ميشود غم و خون و خطر و تهدید و نامردی و خباثت از سويي، مقاومت و عشق به
هدف و کوشش مدام و جهاد مستمر...از سويي دیگر موج ميزند.
در اسناد ساواک نیز به رد پای بسیاری از این توطئهها که توسط دوستان نادان و بعضی
روحانیون فرصت طلب در لبنان دامن زده ميشد، پی ميبریم. شاید بد نباشد به چند
نمونه از صدها سند در این باب نظری بیفکنیم:
از: 312
گزارش درباره: سيد موسى صدر
محترما به استحضار مىرساند:
نظر به اينكه نامبرده بالا، در بيروت مطالبى عليه مصالح كشور اظهار نموده بود،
مقرر گرديد كه به ساواك تهران اعلام گردد از طريق وعاظ و روحانيون مورد اعتماد در
منابر، ياد شده وابسته و عامل كشورهاى بيگانه معرفى شود كه در اجراى اوامر اقدام
گرديد.
اينك ساواك تهران اعلام نموده است كه به منابع مربوطه آموزشهاى لازم در اين مورد
داده شده است... .
نکته جالب در این گزارش ساواک این است که رژیم شاه خود معترف است که مخالفت با او
موجب سر بلندی و عظمت فرد است.
توجه کنیم:
..ضمنا به استحضار مىرساند كه با توجه به تجربيات گذشته درباره اين قبيل
روحانيون، هرگونه مخالفت علنى دولت بر عليه مشاراليه بر اشتهار وى خواهد افزود و
موجب بزرگى و عظمت او خواهد شد. مراتب استحضارا معروض گرديد.
مسئول بررسى - وثوقى 53/2/24
رئيس بخش 53/2/24 312
رئيس اداره يكم عمليات و بررسى - عطارپور 53/2/24
ملاحظه شد... 53/2/26
بايگانى شود... 53/2/26
خيلى محرمانه تبديل شد
شماره: 17/533 - 3/629تاريخ: 36/9/10
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
... سيدموسى صدر، سرپرستى مدرسهاى را كه در صور تأسيس كرده به شخصى به نام مصطفى
چمران ساوهاى واگذار نموده و هم اوست كه سرپرستى آموزش افراد سازمان چريكى صدر
(امل) را به عهده دارد...
... مصطفى چمران از مخالفان سرسخت ايران و از سران جبهه به اصطلاح ملى در آمريكا
بوده و در زمان جمال عبدالناصر، به اتفاق چند تن ديگر دوره چريكى و خرابكارى را در
مصر ديده است و ترتيب طى دوره خرابكارى را براى تعدادى از تروريستهاى ايرانى در
سازمانهاى فلسطينى فراهم كرده است. على شريعتى، نويسنده ايرانى، در سال جارى در
لندن فوت و در دمشق به خاك سپرده شد، شريعتى گر چه در گذشته پايهگذار ماركسيسم
اسلامى در ايران بوده، ولى در اواخر عمر، عقايد گذشته خود را رها كرد و عليه
ماركسيسم اسلامى دو كتاب نوشته بود، ليكن سيد موسى صدر به تبعيت از مخالفان ايران
كه در نظر داشتند از شريعتى به عنوان يك مخالف ايران تجليل نمايند، به مناسبت دفن
او مراسمى بر پا كرد و در چهلمين روز درگذشت او مجلس يادبودى منعقد نمود كه در آن
ياسر عرفات و عدهاى ديگر از سران فلسطين شركت كردند، صدر و ديگر سخنرانان اين
مراسم، در سخنان خود ايران را مورد حمله قرار داده و از شريعتى به عنوان شهيد ياد
كردند.
شماره: 17/033 - 3/1068تاريخ: 36/2/17
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
به موجب تلگرام رسيده از سفارت شاهنشاهى در بيروت خليلالخليل، سفير لبنان در
دربار شاهنشاهى اظهار داشت: سيدموسى صدر از وجوهى كه از ايرانيان براى او رسيده
مبلغ دو ميليون ليره لبنانى در اختيار يك نفر ايرانى منحرف و متوارى به نام مصطفى
چمران كه رئيس مدرسه صور سيدموسى صدر مىباشد گذارده شد تا براى گروه ميليشياى
سيدموسى صدر يك سازمان اطلاعاتى نظير آن چه كه گروههاى افراطى فلسطينى دارند به
وجود آورد و عدهاى از تروريستها را براى خرابكارى و ترور شخصيتهاى مورد نظر
تربيت نمايد. مصطفى چمران از ايرانيان منحرفى است كه پس از تحصيل در آمريكا و
همكارى با دانشجويان منحرف به گروه صدر پيوسته...
روحش شاد باد